![]() |
![]() |
|
| شعر و ادبیات |
|
قرار است تا چند روز دیگر عازم مکه مکرمه شوم ...جای شما سبز خواهد بود.غزل زیر را در سفر قبلی که به منظور عمره مفرده رفته بودم سرودم واکنون در آستانه این سفر به شما تقدیم میکنم.
از خویش دل نکندی واحرام بسته ای یعنی برای نان شب و نام بسته ای !
دنیا به هیچ دلشده ای اعتنا نکرد بیهوده پای خسته به این دام بسته ای
با رشته های آرزوی خود وداع کن آری امید خام به این خام بسته ای
با کام تلخ وعده شکر چه می کند یک عمر دل به این همه اوهام بسته ای
منشین که وقت عشق به پایان رسد شبی صدها هزار امید به ایام بسته ای
"لبیک " گفته ای ودلت جای دیگری است |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 11:18 توسط محمدرضا احمدی فر |
|
|
تقدیم به امام عصر(عج)
اگر بهار زاصل ونسب نمی افتاد از این درخت به غیر از رطب نمی افتاد
چه خشکسالی زردی است،یاد آن ایام که نام سبز تو از روی لب نمی افتاد
چه لحظه ها که برای تو ندبه می کردم طنین یاد تو از روز وشب نمی افتاد
اگر بدون تو می سوختم در آتش عشق کسی زکار دلم در عجب نمی افتاد
چقدر یاد تو با جان من عجین شده بود که لحظه ای دلم از تاب وتب نمی افتاد
گناه فاصله انداخت بین ما، آری وگرنه آمدن تو عقب نمی افتاد!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 11:1 توسط محمدرضا احمدی فر |
|
|
بجز غم تو ندیدم بلا به این خوبی کسی شکست نداده مرا به این خوبی دل تو جلگه عشق است سبزوحاصلخیز مدیترانه ندارد هوا به این خوبی غنیمت است همین لحظه های طوفانی همیشه نیست شب وروزما به این خوبی کسی بجز تو در این تنگنای تنهایی رها نکرد دلم را رها به این خوبی ! طنین آه من وخنده تودر هم ریخت ندیده است کسی همصدا به این خوبی ! همیشه بر لب من جز سپاس حرفی نیست که آفریده تورا آن خدا به این خوبی...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم اسفند 1387ساعت 16:29 توسط محمدرضا احمدی فر |
|
|
تقدیم به آخرین موعود
تا مرهمی شود به دل داغدار ما
این گونه در مسیر سحر پر نمی زدیم
صبحی اگر نداشت شب انتظار ما
فصل شکوفه های تو کی می رسد زراه
آه ای امام آینه ها.....ای بهار ما
مائیم وطعنه،زخم زبان،نیش خنده ها
این گوشه ای است از ستم روزگار ما
کی در غبار گام توگم می شود زمین ؟
کی می شوی قرار دل بی قرار ما؟
در جمکران جاذبه ات خیمه می زنیم
شاید شبی چو ماه بتابی کنار ما... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 8:25 توسط محمدرضا احمدی فر |
|
|
فرش کرده ام دل را زیر پای آدمها دل شکسته می گردم لابلای آدمها حاصل سکوت من قیل وقال وحشت بود سالهاست می ترسم از صدای آدمها خش خش عبور است این روی برگهای من مانده روی احساسم جای پای آدمها در نگاه حیرانم صف کشیده اند امروز تیغهای عریان در دستهای آدمها بعد از این اگر باشد فرصت پریدن ها پر نمی زنم هرگز در هوای آدمها یک کبوتر زخمی زیر پایتان له شد آی باشما هستم ! آی...آی آدمها |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 23:14 توسط محمدرضا احمدی فر |
|
|
قرار بود که اینجا بهار باشد ونیست زمانه با دل ما سازگار باشد ونیست قرار بود اگر آسمان فرو ریزد قرار دیدنمان برقرار باشد ونیست قرار بود که دل-این دل کویری-من درخت اگر نشود شاخسار باشد ونیست قرار بود جنون رسم شهرمان بشود نگاه پنجره دیوانه وار باشد ونیست چقدر شاعر خلوت گزیده بسیار است قرار بود یکی اهل کار باشد ونیست ! هنوز بر سر من سایه زمستان است قرار بود که اینجا بهار باشد و نیست. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 14:54 توسط محمدرضا احمدی فر |
|
|
ای غنچه گلوی من ای سوخته پر اصغر
من ماندم ویک لشکر٬ سرباز پدراصغر از چشم عطش نو ش ات لبریز غم ودردم آتش زده اشک تو ٬بر جان وجگر اصغر می نالی ومیدانم ٬ دشمن نزند پلکی هرچند غمت دارد ٬در سنگ اثر اصغر قنداقه خونین و٬ لبهای شکر خندت اینگونه به جان من ٬ مگذار شرر اصغر تا حرمله آتش زد٬ گلبرگ گلویت را خاکستر جانم شد ٬افروخته تر اصغر خون توبه بالا رفت ٬از دامن دست من خون خواه تو می آید٬فردا زسفر اصغر التماس دعا
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 23:56 توسط محمدرضا احمدی فر |
|
|
افتاده در شراره داغ گناه دل بیچاره دل فلک زده دل روسیاه دل چون گردباد دور خودش چرخ می خورد زل می زند به سوختن سال وماه دل خانه خراب معصیتم ای دریغ ودرد بی آشیانه تر زمن بی پناه دل گرداب مرگ می کشدش در میان خویش عمری نشسته بر لبه پرتگاه دل کی می شود که مرهم زخم خودت شوی پادر رکاب بسپری وسر به راه دل تاکی برای خامی تو ناله سر کنم افسوس دل دریغ دل وآه.....آه دل بشکن! بسوز! ضجه بزن خاک راه شو تا شعله شعله گم نشوی در گناه دل....!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 21:51 توسط محمدرضا احمدی فر |
|
|
دست مرا بگیر که طوفان گرفته است با من بمان که غربت من جان گرفته است شالی برای سوز پریشانی ام بباف این فصل سبز رنگ زمستان گرفته است آواره نگاه تو مانده است سالها این دل که راه کوه وبیابان گرفته است یک عمر زیر سقف نگاه تو بوده ایم امشب خبر رسید که باران گرفته است باورمکن اگرچه ببینی به چشم خویش دل -دوره گرد چشم تو- سامان گرفته است این آسمان که تکیه به لبخند داده است از ما ستاره های فراوان گرفته است جاریست خون رگ رگ من در رگ غزل این بودن من است که پایان گرفته است.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 22:11 توسط محمدرضا احمدی فر |
|
|
مرگ به عنوان یک واقعیت در زندگی تمام انسانها جاری است اما در زندگی یک شاعر علاوه بر واقعیتی عینی مفهوم دیگری نیز دارد وما که از دور دستی بر این آتش داریم تاحدودی آن را درک می کنیم مرگ برای شاعر یک شعر تازه است که به عنوان آخرین سروده خویش به جامعه تقدیم می کند وهرچه این شعر زیباتر وعمیق تر باشد به جاودانگی شاعر کمک بیشتری می کند قیصربه عنوان شاعری که با شعر زندگی کرد مرگ نیز مفهومی از همین دست داشت من فقط یک بار آن هم چند سال پیش که به تازگی در اثر تصادف با اتومبیل در بیمارستانی در تهران بستری شده بودبه اتفاق علی هوشمند وچند نفر دیگر از شاعران بوشهری ملاقات کردم سهیل محمودی ٬دوست دیرینه قیصر٬ نیز حضور داشت حرفهای زیادی بین جمع ما وآن پیکر بیمار رد وبدل نشد ولی آن دیدار همه ما را به شعر نزدیکتر کرد واین واقیتی بود که در جان قیصر غلیان می کرد. شعر در نگاهش ودر حرکاتش متجلی بود و این حس را در کمتر شاعری دیده بودم .در پایان یکی از دوست داشتنی ترین شعرهایش را با هم مرور می کنیم امیدوارم غم این فراق بر خانواده ودوستانش آسان گردد وروحش در اعلا علیین مسکن گزیند ......انشالله حرفهای ما هنوز نا تمام تا نگاه می کنی وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی! پیش از آن که با خبر شوی لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود آی...... ای دریغ وحسرت همیشگی ناگهان چقدر زود دیر می شود!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 21:28 توسط محمدرضا احمدی فر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مرداد 1388 اسفند 1387 مرداد 1387 اردیبهشت 1387 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
|
RSS
|