![]() |
![]() |
|
| شعر و ادبیات |
|
قرار بود که اینجا بهار باشد ونیست زمانه با دل ما سازگار باشد ونیست قرار بود اگر آسمان فرو ریزد قرار دیدنمان برقرار باشد ونیست قرار بود که دل-این دل کویری-من درخت اگر نشود شاخسار باشد ونیست قرار بود جنون رسم شهرمان بشود نگاه پنجره دیوانه وار باشد ونیست چقدر شاعر خلوت گزیده بسیار است قرار بود یکی اهل کار باشد ونیست ! هنوز بر سر من سایه زمستان است قرار بود که اینجا بهار باشد و نیست. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 14:54 توسط محمدرضا احمدی فر |
|
|
ای غنچه گلوی من ای سوخته پر اصغر
من ماندم ویک لشکر٬ سرباز پدراصغر از چشم عطش نو ش ات لبریز غم ودردم آتش زده اشک تو ٬بر جان وجگر اصغر می نالی ومیدانم ٬ دشمن نزند پلکی هرچند غمت دارد ٬در سنگ اثر اصغر قنداقه خونین و٬ لبهای شکر خندت اینگونه به جان من ٬ مگذار شرر اصغر تا حرمله آتش زد٬ گلبرگ گلویت را خاکستر جانم شد ٬افروخته تر اصغر خون توبه بالا رفت ٬از دامن دست من خون خواه تو می آید٬فردا زسفر اصغر التماس دعا
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 23:56 توسط محمدرضا احمدی فر |
|
|
افتاده در شراره داغ گناه دل بیچاره دل فلک زده دل روسیاه دل چون گردباد دور خودش چرخ می خورد زل می زند به سوختن سال وماه دل خانه خراب معصیتم ای دریغ ودرد بی آشیانه تر زمن بی پناه دل گرداب مرگ می کشدش در میان خویش عمری نشسته بر لبه پرتگاه دل کی می شود که مرهم زخم خودت شوی پادر رکاب بسپری وسر به راه دل تاکی برای خامی تو ناله سر کنم افسوس دل دریغ دل وآه.....آه دل بشکن! بسوز! ضجه بزن خاک راه شو تا شعله شعله گم نشوی در گناه دل....!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 21:51 توسط محمدرضا احمدی فر |
|
|
دست مرا بگیر که طوفان گرفته است با من بمان که غربت من جان گرفته است شالی برای سوز پریشانی ام بباف این فصل سبز رنگ زمستان گرفته است آواره نگاه تو مانده است سالها این دل که راه کوه وبیابان گرفته است یک عمر زیر سقف نگاه تو بوده ایم امشب خبر رسید که باران گرفته است باورمکن اگرچه ببینی به چشم خویش دل -دوره گرد چشم تو- سامان گرفته است این آسمان که تکیه به لبخند داده است از ما ستاره های فراوان گرفته است جاریست خون رگ رگ من در رگ غزل این بودن من است که پایان گرفته است.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 22:11 توسط محمدرضا احمدی فر |
|
|
مرگ به عنوان یک واقعیت در زندگی تمام انسانها جاری است اما در زندگی یک شاعر علاوه بر واقعیتی عینی مفهوم دیگری نیز دارد وما که از دور دستی بر این آتش داریم تاحدودی آن را درک می کنیم مرگ برای شاعر یک شعر تازه است که به عنوان آخرین سروده خویش به جامعه تقدیم می کند وهرچه این شعر زیباتر وعمیق تر باشد به جاودانگی شاعر کمک بیشتری می کند قیصربه عنوان شاعری که با شعر زندگی کرد مرگ نیز مفهومی از همین دست داشت من فقط یک بار آن هم چند سال پیش که به تازگی در اثر تصادف با اتومبیل در بیمارستانی در تهران بستری شده بودبه اتفاق علی هوشمند وچند نفر دیگر از شاعران بوشهری ملاقات کردم سهیل محمودی ٬دوست دیرینه قیصر٬ نیز حضور داشت حرفهای زیادی بین جمع ما وآن پیکر بیمار رد وبدل نشد ولی آن دیدار همه ما را به شعر نزدیکتر کرد واین واقیتی بود که در جان قیصر غلیان می کرد. شعر در نگاهش ودر حرکاتش متجلی بود و این حس را در کمتر شاعری دیده بودم .در پایان یکی از دوست داشتنی ترین شعرهایش را با هم مرور می کنیم امیدوارم غم این فراق بر خانواده ودوستانش آسان گردد وروحش در اعلا علیین مسکن گزیند ......انشالله حرفهای ما هنوز نا تمام تا نگاه می کنی وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی! پیش از آن که با خبر شوی لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود آی...... ای دریغ وحسرت همیشگی ناگهان چقدر زود دیر می شود!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 21:28 توسط محمدرضا احمدی فر |
|
|
وقتی خبر مرگ محمد خلیل جمالی(مذنب)را شنیدم خیلی دلم گرفت این پیرمرد خوش رو وخندان بیشترین سهم را در آشنایی من با دنیای شعر داشت در جلسات پنجشنبه های دهه ۶۰ باغ دلگشا در شیراز زودتر از همه می آمد چای در ست میکرد صندلی هارا مرتب میکرد حیاط را آب پاشی میکرد تا وقتی شاعران می رسند با یک فضای دل انگیز روبرو شوند آخرین بار اورا۲سال پیش در یک شب شعر در حافظیه دیده فکر کردم مرا فراموش کرده چون چند سال بود که اورا ندیده بودم ولی اوبه سراغم آمد ومرا در آغوش گرفت وبوسید وباهمان لبخند همیشگی ولهجه غلیظ شیرازی گفت :کجایی بی وفا... دیگر ندیدمش تاوقتی خبر مرگش را شنیدم خدایش در بالا ترین درجات بهشت قرار دهد انشالله |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم آبان 1386ساعت 23:20 توسط محمدرضا احمدی فر |
|
|
امروز داشتم دفترهای قدیمی را وارسی میکردم به یک غزل برخورد نمودم که در جای دیگری آن را ثبت نکرده ام لذا این غزل غایب را به مناسبت ایام ولادت آقا امام زمان(عج)تقدیم می کنم.
از آسمان مرو ای چشم ماه دنبالت که آه میکشم از پشت آه دنبالت تو مثل عشق نظر کرده خدا هستی تویی و این همه چشم سیاه دنبالت ندیده ایم کسی را که در رکاب تو نیست درخت شانه به شانه٬ گیاه دنبالت تو گردبادی وچشم تو کهرباست مگر که سر دوانده مرا مثل کاه دنبالت بیا ومرهمی از نور بر دلم بگذار شبانه آمده ام تا پگاه دنبالت دوباره سم به زمین کوفت اسب رهوارت تو کوچ می کنی ویک سپاه دنبالت تو از کدام طرف می روی سوار غریب که مثل سایه بیفتیم راه دنبالت |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم شهریور 1386ساعت 23:4 توسط محمدرضا احمدی فر |
|
|
تقدیم به دوستان قدیم وهمشهری در کازرون
ای که باغ گونه های تو انارستان من چشمه تنگ لبانت چشمه ساسان من این قدر بین زمین وآسمان چرخم مده ای که پرپر میزند در دستهایت جان من من نمیدانم کدامین سو است راه آسمان لحظه لحظه می بری از دست من ایمان من عشق-ازروزی که در باغ نگاهم رد شدی- مثل سیبی تازه افتاده است در دامان من عشق ما تفسیر طولانی ندارد جز همین : "جذبه ی چشم تو بود ومردن آسان من" |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 22:33 توسط محمدرضا احمدی فر |
|
|
طوفان نشست شوکت دریا تمام شد ماندیم در کسالت شرجی ترین سکوت تا اعتبار این دل تنها تمام شد با یک نگاه سوختن ما شروع شد با یک نگاه زندگی ماتمام شد آوازهای زخمی ما ناتمام ماند موسیقی نگاه تواما تمام شد دیگر نمی توان به بهار اعتماد کرد وقتی که فصل خنده گلها تمام شد عمری است در فراز جنون خانه کرده ام عمری که در ترانه و رویا تمام شد دیر آمدی وتازه به خاکم سپرده اند این قصه هر چه بود همین جا تمام شد هر چه بود همین جا تمام شد |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 22:33 توسط محمدرضا احمدی فر |
|
|
کتاب "آوازهای ابری" را سال گذشته با کلی این دست وآن دست کردن در انتشارات شروع که علی آقای هوشمند مدیریت آن را بر عهده دارد به چاپ رساندم این کتاب را به جز به عده ای از دوستان ٬معاونت فرهنگی شهرداری بوشهر و چند تایی نیز به کتاب فروشی پارکر در بوشهر به جای دیگری نداده ام بنا بر این عده زیادی از دوستان قدیمی کتاب را ندیده اند در این جا یک غزل از کتابم را انتخاب وتقدیمتان می کنم هر روز یک داستان هرروز یک سر نوشت آدم گرفتار ماند دربین زیبا وزشت یک روز روز سفر ٫تاشهر پروانه ها تاشاخه های تمشک٬تاطعم اردیبهشت یک روز خون است وخون در چشمهای زمین باجانی آتش پرست ٬با روحی آتش سرشت یک روز گل می کند٬در ذهن تبدار شهر تصویرهایی زسنگ آیینه هایی زخشت آلوده ی عادتیم٬ در معصیت وارگی فرسنگها فاصله ست٬ تا شهر سبز بهشت حیرانم از روزگار ٬این روزگار غریب حیران آن دست که ٬این داستان را نوشت.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 22:48 توسط محمدرضا احمدی فر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
|
RSS
|